كليد عشق
 

آنگاه كه غرق در خواب غفلت هستم و در درياي كسالت فرو رفته ام بانگ زيبايي از گلدسته هاي ارغواني و زيباي مسجد مي آيد و مرا با خود به سفري دور و دراز مي برد ؛ سفري كه چون غريق نجاتي مرا از اقيانوس بي كران وسوسه هاي شيطان نجات مي دهد. رايحه ي عطر گل هاي بهشتي جهان را معطر مي سازد و حي علي الصلاه مرا مي برد تا باغ پرستو هاي رنگارنگ. اين بانگ زيبا مرا مي برد تا آسمان آبي و زيبايي كه نه كران دارد و نه ستون و خداي تعالي آن را فقط و فقط بر اشرف مخلوقاتش آفريد ؛ بر هماني كه روح در آن دميد و روزي بر او بخشيد. اذان مرا به "نماز شهر" مي برد با اينكه نماز خود دنيايي به عظمت كهكشان هاي بي كران تر از بي كران است. بانگ اذان را كه مي شنوم گويي ملائكه دم گوشم نماز را زنده مي دارند. آري ... گويي آدمي خود جزئي از نماز است و براي يافتن نيمه ي خود به سمت سجاده هاي نماز مي رود.

به پا مي خيزم؛ گويي جهان دارد يك صدا حي علي الصلاه مي گويد دگر بار كلام و كلمه، ثناي نماز را نمي تواند ؛ باز هم غرق سكوت مي شوم. قطرات آب ، حمد خداي گفته و شكر مي كنند كه صرف وضوي مومني شده اند. مسح را كه مي كشم ، گويي بهشت مقابلم مجسم مي شود. به راستي كه عجيب است آدمي و بزرگ است خدايي كه همه چيز را بر آدمي هديه كرد.

سجاده چون سفينه اي است كه مرا دور جهان خواهد چرخاند. سوار سفينه ي سجاده مي شوم و سفرم به سوي خدا دگر بار آغاز مي شود نماز را با حمد و ثنا آغاز مي كنيم و با سلام پايان مي دهيم ؛ پس چه زيباست زندگاني مومني كه نماز به پاي مي دارد. به آرامي به سياره ي ركوع نزديك مي شويم و رويش فرود  مي آييم ؛ به راستي آنگاه است كه زندگي بهشت مي شود . دگر بار تسبيح خدا مي گوييم ؛ به راه مي افتيم. اين بار به سياره اي مي رسيم كه مانند زمين خودمان خاكي است ولي برخلاف آن از هر بدي، عاري است و گويا سجده نام دارد. در سجده هم حمد گفته و به پا مي خيزيم ولي هرقدر در سجده بيشتر بماني توفيقت از نماز بيشتر خواهد بود.

نماز چون دفتري است كه يك خط در ميان ركوع و سجده دارد. روز و شب هفده بار به سوي خدا مي رويم و هربار به خودمان بر مي گرديم. آنقدر از خدا دور شده ايم كه بايد از خودمان تا خدا سفر كنيم!

نماز مثال آسماني با ستون نهان است و دريايي بي كران. هر آنقدر كه عظمت اقيانوس نماز را بنگري كراني بر آن نخواهي ديد. سپاس خدايي را سزاست كه آدمي را براي عبوديت آفريد و قرآن را براي هدايت  و نماز را كليد در بهشت.

اي نماز ! اي دريچه ي حُسن و نكويي! آنگونه با من باش تا تركت برايم از مرگ هم سخت تر باشت. اي چون سرو والا و چون آسمان پاك ! مرا تا آنجايي برسان كه خدا را با كل وجودم حس كنم ؛ جايي كه نه در آن بدي هست و نه گناه. اي آنكه تركت خلف شرع باشد! با من باش تا جايي كه روحم با تن من است!

نماز پاك ترين اعمال و زيباترين عبادات و سالم ترين مناجات و ساده ترين احسان هاست. نماز چون كتابي بي نهايت است كه از هر سو آن را بنگري به خيري رسي و از هر جايش آن را بخواني به علمي رسي.

نماز چون عضوي از بدن روح آدمي است و روح تارك الصلاه چون تني بي سر است. همانا كه باغ ايمان پر از درختان سرو گون ثواب و گل هاي احسان است ؛ نماز كليد در باغ ايمان است واگر نباشد نه ايمان هست و نه احسان و نه ثواب. به راستي  كدام مسلمي عظمت مي چشد و خوشي مي بيند كه تارك الصلاه باشد؟

اي نماز! چه پاكي و چه منزه ! چه زيبايي و چه جميل! پس چرا تارك داري!؟

رايحه ي گل هاي داودي مسجد را فراگرفته است و عالم و آدم چون پرستو هاي بهشتي بال بال مي زنند تا بروند به سوي خدا... همه در انتظار اند.  ناگاه بانگ اذان از آدمي عارف مي سازد. نماز جماعت آدمي را به ياد گلستاني مي اندازد كه در آن از رنگي ترين گل ها تا ساده ترين اش همه و همه در حال عبوديت خداي تعالي هستند.

به راستي كه قنوت آدمي را به دنيايي دگر مي برد! چه لحظه ي زيبايي است. ربنا را كه مي گويم ديگر نمي دانم كجايم در آسمان يا زمين ؛ نزد خود يا خدا!!

ركوع! ... چه لحظه ي شيريني است . تو را غرق در درياي معرفت مي گرداند و تو مي داني كه دگر بار مست معرفت الهي خواهي گشت. شيريني ركوع تلخي گناهان را به باد فراموشي مي سپارد. به سجده كه مي روي ، نزد خدا چون شيد نوراني و چون ماه زيبا مي شوي و گويي ستارگان را در جهنم حسد قرار مي دهي.

نماز چون دري به سوي بهشت است. بهشتي كه به جاي شمع و گل و پروانه و خورشيد و ماه ، سعادت و خوشبختي و سرزندگي با خود دارد.

ملائك به سويت مي آيند و بركه ي وجودت را اقيانوس مي كنند تا بروي به سوي خدا و به راستي كه وضو چه لحظه ي دلچسبي است. گويا جهاني دگر بار تو را مي نگرند و خدا نيز به تو خيره شده است. چه صحنه اي دلنشين تر از وضو و چه عبادتي زيبا تر از نماز!

حمد و توحيد همه و همه رايحه زندگي دارد. واي بر مومني كه بوي مرگ داشته باشد و سوي شيطان رفته باشد. كسي با نماز همراه نشد مگر آنكه يزدان بر او بخشيد و لطف رحمت شامل او گرداند.

تشهد ياد آور همان كلمه ايست كه از اول پايش بوديم و بايد مي بوديم و كلمه اي كه قلب را تسكين مي بخشد و زندگاني را بركت. عدل خداوندي را دگر بار سلام گون به ياد مي آوريم و بر همه ي آنان كه در راه نماز زندگي بخشيدند صلوات مي گوييم. پس چه لحظه ي زيبايي است!

الهي! حمد و ثنا تو را سزاست كه مرا آدمي آفريدي و بر من نماز را هديه دادي و با اسلام بر من زندگي بخشيدي. مرا ققنوس وار با نماز همنشين گردان و نگير ز من اين شيرين عبادتت را و مرا مثال همان اميري گردان كه نماز برايش زندگي بود و سجود برايش مستي. مرا چنان گردان كه دوري از نماز برايم به تلخي مرگ براي ظالمان بود.  با اينكه علم بر آن دارم كه از خودم هم به خودم نزديك تري اما چه كنم كه انسانم و گاه آنقدر فراموشت مي كنم كه شيطان را در خود نظاره مي كنم. پس ببخش بنده ات را كه"انك انت التواب!"

همچو موري اندر اين خرمن خوشم                   تا فزون از خويش باري مي كشم

هـان بــگـو لاحـولها انـدر مـكــان               از زبان تنها نه بلك از عيـن جان

امتیاز:
 
بازدید:
[ ۱۴ بهمن ۱۳۹۶ ] [ ۱۱:۲۴:۱۷ ] [ علي احتشامي زاد ] [ نظرات (0) ]
ارسال نظر
نام :
ایمیل :
سایت :
پیام :
خصوصی :
کد امنیتی :
.: Weblog Themes By blog9 :.

درباره وبلاگ

تو هم ميتواني كليد اين عشق را پيدا كني..............
نويسندگان
لینک های تبادلی
فاقد لینک
تبادل لینک اتوماتیک
لینک :
خبرنامه
عضویت   لغو عضویت
پيوندهای روزانه
لينكي ثبت نشده است
پنل کاربری
نام کاربری :
پسورد :
عضویت
نام کاربری :
پسورد :
تکرار پسورد:
ایمیل :
نام اصلی :
آمار
امروز : 34
دیروز : 4
افراد آنلاین : 1
همه : 1783
آرشيو مطالب
امکانات وب